تبليغاتX
3 = 1 + 1

3 = 1 + 1
مهسا + امین = کودکمان
آخرین روز کاری
ن : mami ت : یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ز : 14:23 | +
بالاخره بعد از 1000 بار بالا پایین کردن مرخصی هام رو گرفتم .. قراره از فردا اول خرداد 1391 مرخصی هام شروع بشه .. بالاخره می رم استراحت می کنم تا دخملی ماه آخر رو حسابی تپل مپل بشه و سرحال بپره بغل مامانی و بابایی .

راستش هم خوشحالم هم ناراحت.. خوشحال از اینکه دختر نازم دیگه بخاطر این همه استرس من و نشستن برای این همه مدت اذیت نمی شه .... اما نمی دونم می تونم مدت طولانی خونه بمونم یا نه .. برام سخته صبح به صبح بابا امین بره سر کار و من بیکار تو خونه بمونم ... نمی دونم شرایط چطوری می شه ... می تونم بمونم یا نه اما خب فعلا برای دخترم خوشحالم .. می دونم روزایی که خونه هستم به دختری خوش می گذره ...

این آخرین مطلبیه که از پشت میزم تو شرکت می گذارم ..... فکر کنم دلم برای اینجا با همه خستگی ها و استرس هاش با همه خوبی ها و بدیهاش تنگ می شه .. تا 7 ماه دیگه که دوباره بر می گردم 



.:: ::.


وقتی وسایل پارمین آماده می شود
ن : mami ت : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ز : 10:42 | +

بالاخره چیدن سیسمونی پارمین استارت خورد

5 شنبه با کمک بابایی (بابای بابا) اتاق رو مرتب کردیم و دونه دونه وسایل رو باز کردیم.

خیلییییی حسه خوبی بود وقتی داشتیم با بابا امین تخت پارک پارمین جوجو رو باز می کردیم ... هر دوتامون با تمام خستگی با کلی عشق دونه دونه وسایل رو اماده کردیم ... جمعه شب همه چیزایی رو که خریده بودیم تو ویترین و کمدش چیدیم تا کم و کسری ها در بیاد و بریم اونا رو هم بخریم.

با باز کردن هر یه دونه لباس کوچولوی نازم هزار بار لذت بردم .. هزار بار پارمینم رو تو اون لباسا تصور کردم ... یک دنیا لذت بردم و شکر کردم بخاطر داشتنش ... خدایا یه کاری کن همه زوج ها این حسه قشنگ رو  تجربه کنند .

امروز اولین روزه مادریه که منم یه جورایی مادرم !!! حسه عجیبی دارم ... باورم نمی شه اما هستم ... منم یه مامانم ..... دخترم ممنون برای این حسه قشنگی که بهم می دی .. ممنون که هستی تا من این همه لذت رو تجربه کنم .. هر تکونی که می خوری یه هدیه خیلی بزرگه برام... بهترین، بزرگترین و دوست داشتنی ترین هدیه روز مادر

دوستت دارم دخترم ... الان ساعت 10:30 صبحه و تو هنوز هدیه امروز منو ندادی .. بیدار شو دیگه پارمین من مامان دلش هدیه می خواد آخه


.:: ::.


هوورا داره آماده میشه
ن : mami ت : چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ز : 12:29 | +

بالاخره کارای ماهم داره تموم می شه ... خیلی نگران بودم به موقع انجام نشه دیوار اتاق خیلی کار داشت اما دیشب در یک حرکت انتحاری بابا امین اتاق رو رنگ کرد و تموم شد .. هووراااااااااااااااااا. یاسی کمرنگ شد خیلیییی رنگشو دوست دارم .. امروز قراره چهار چوب در و کمد رو بزنیم و البته قبلش می ریم کمد و ویترین دخملی رو تحویل می گیریم .... کارای سخت تموم شد هووورااااااااااااااا.. خیلی ذوق دارم .. خیلی زیاد .... هووورااااااااااااااااا.

اصلا فکرش رو هم نمی کردم تا قبل از 5 شنبه تموم بشه .. ایشالا این آخر هفته می ریم پرده جدید اتاق رو سفارش می دیم.

در مورد پارمین بگم:

این روزا دخترم خیلی شیطون شده  ... همش در حال ورجه وورجه کردنه ...کلی ذوق می کنم وقتی میاد دستم رو  هل می ده بالا .. ای جااانم دوستت دارم مامانی

خودم شرایطم خیلی سخت شده .. ورم اذیتم می کنه ... درد لگن اذیتم می کنه.. درد قفسه سینه اذیتم می کنه ... بی خوابی اذیتم میکنه ... بی حوصلگی اذیتم می کنه ولی وقتی پارمین یه پشتک می زنه همه اینا یادم می ره ...از همه چی راضیم ... خدا رو شکر ... خدا رو شکر که همسرم شرایطم رو درک می کنه ... خدا رو شکر دخترم سالمه و بافشاری که میاره دردم می گیره .. این نشون می ده سالمه و با هر حرکتش کلی بهم انرژی می ده 

دوستت دارم امینه من ... دوست دارم پارمینه من



.:: ::.


پرنسسم 31 هفتگی ات مبارک
ن : mami ت : دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ز : 15:16 | +

پارمین خوشگلم امروز دقیقا 30 هفته و یک روزه هستی یعنی وارد 31 امین هفته زندگیت شدی ... هووراااااااااااا .. دیگه چیزی به اومدن دختر نازم نموده .. اینم شرایط یه نینی 31 هفته ای به نقل از نینی سایت:

در اين هفته اندازه كودك شما به حدود 40 سانتي متر رسيده است. وزن او كمي بيشتر از 1360 گرم است و به زودي شاهد يك افزايش وزن ناگهاني در كودكتان خواهيد بود. او همچنين مي تواند سرش را از يك طرف به طرف ديگر بچرخاند. يك لايه چربي هم در زير پوست او در حال جمع شدن است تا او براي زندگي در خارج رحم آماده شود، در نتيجه بازوها سرها و بدن او در حال بزرگتر شدن هستند.

امروز زنگ زدند که کمد و ویترینت رو بیارن اما یه مشکل کوچیک داشت که قرار شد بعد از برطرف کردنش بیارن برامون ... امیدوارم تا اون موقع وضع دیوار اتاق هم درست شده باشه ... البته بابا قول داده تا آخر این هفته رنگ اتاق رو هم تموم کنه .

این پنج شنبه وقت آتلیه داریم .. می خواییم بریم اولین عکسای آتلیه ای رو از پارمین بگیریم ... عکسای دو نفر و نصفی ... اولین عکسای خانوادگیمون رو ... هووراااااا

امیدوارم عکسای خوبی بشن.


.:: ::.


امینم دوستت دارم
ن : mami ت : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ز : 12:30 | +

امروز برام یه روزه خیلی خاصه .... همیشه این تاریخ برام خیلی خاصه .. دوست داشتنی ترین روز دنیا ... روزی که من ... یعنی مهسا از اون روز خوشبختترین دختر دنیا شدم... 4 اردیبهشت 1388 روزیه که همیشه خاص ترین و محبوبترین روز بوده برام...

می خوام از همراه زندگیم .. امین عزیزم بابت سه سال زندگیه شاد و پر از خوشحالی که بهم داد تشکر کنم ... برای همه خوبی ها و مهربونی هاش ...

امینم....

 همراه همیشگیه من ... مهربوونم ... همسرم... عزیزم...بابت همه خوبی هات ممنونم ... بابت همه درک و همراهیت.... بابت همه زحمتی که برای زندگیمون می کشی ممنون .... امیدوارم بتونم تمام این خوبیهات رو جبران کنم و از ته ته ته ته ته دلم دعا می کنم همه دخترهای دنیا به اندازه من خوشبخت باشند.

امینم ...

سومین سالگرد ازدواجمون مبارک ... امیدوارم سالهای سال همینطور خوشبخت در کنار هم زندگی کنیم . امسال اولین سالیه که دو تا نصفی بودیم !!! از سال دیگه سه تایی با هم سالگرد ازدواجمون رو جشن می گیریم....

بی نهایت دوستت دارم عزیزم... الان که دارم برات می نویسم پارمین به شدت داره ورجه وورجه میکنه .. می دونم داره به بهترین بابای دنیا این روزه خاص و عزیز رو تبریک می گه

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم


.:: ::.


دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
ن : mami ت : یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ز : 13:32 | +

یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره از خوشگلی تا نداره ........

الهی مامی قربون اون قیافه ات بشهههههههههههههه ... قربون اون شیطونی کردنات بشم من .... قربون اون بدنه نرمت بشم عزیییزم ....

جریان چیه؟؟؟؟ الان می گم....

دیروز صبح ساعت 8:30 صبح وقت سونو داشتیم .. به عبارتی آخرین سونو بارداری...  صبح با بابا امین حرکت کردیم به سمت سونوگرافیه دکتر فریور فرزانه

چون وقت بین مریض گرفته بودم کلیییییی معطل شدیم ، ساعت 11:30 بالاخره نوبت مامی شد ... تو این فاصله که نوبتمون بشه من هی به بابا امین عکسای سونوهای سه بعدی رو نشون می دادم که چقدر صورت نینی ها واضحه ... تا کم کم بابا وسوسه شد و فیش برای سونو سه بعدی گرفت.. (می ترسید برای پارمین خانم خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد.) البته با دکتر نادری هم مشورت کردیم و گفت اشکالی نداره .

رفتیم تو اتاق سونو .. دکتر فرزانه بر خلاف چیزی که شنیده بودم خیلی دکتر خوش اخلاق و خوش برخوردی بود. از اونجایی که مطمئن نبودم بهمون CD می ده با خودمون دوربین بردیم اما دکتر فرزانه گفت از اول تا آخرش رو ضبط می کنم و بهتون می دم ... این شد که ما فقط از اون لحظات قشنگ لذت بردیم .

ای جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانم ... دختر کوچولوی من کلی بزرگ شده بود . کلی ماه شده بود .. دستای کوچولوش رو دیدم صورت ماهش رو دیدم . هزاااااااااااااااااااااااااااار برابر عاشقش شدم ... کلی گریه ام گرفته بود .... خیلییییی حسه قشنگی بود ... بابا امین هم داشت لذت می برد ... بچه ام همش خواب بود ... الهی قربونه اون بدن نرمش بشم من کف پای چپش جلوی صورتش بود ...

وسط سونو دیدیم دکتر می خنده دلیلش رو پرسیدیم گفت با دهنش هی بند نافش رو می گیره و هی تف میکنه بیرون .... الهی قربونش بشم که اون توو سر خودش رو گرم میکنه . فرشته کوچولوی من .... خیلیییی لذت بردم از دیدن پارمینه خوشگلم .... خیلی ... خیلی ... خیلییییییییییییییییی

اما پارمینه من خسته نشدی اینقدر سرپا موندی مامانی؟؟ اخه الان دیگه کم کم باید سر و ته بشی دخترم ... دکتر گفت احتمال چرخیدنش دیگه کمه اما تا می تونی آب بخوره شاید سرش سنگینی کنه برگرده ...

مامان نسرین با اینکه هیچ وقت عکسای سونو رو دوست نداره نگاه کنه .. دیروز کلی با عکسای دخترم کیف کرد. اسم دخترم رو به بابا گفتیم بابا از ایرانی بودنش خیلی خوشش اومد و گفت اسم قشنگیه

خلاصه اینکه دکتر گفت کوچولوی ما یه دختر کاملا سالمه ... خدایا هزار مرتبه شکر ... ایشالا که خدا به همه مامانا کوچولوهای سالم بده و به همه اونایی که خدایی نکرده مشکل دارند سلامتی بده ... من روزی هزار بار این دعا رو می کنم اما دخترم تو هم برای همه نی نی ها دعا کن ...

بزودی همه عکس ها رو می گذارم .

امروز ساعت 7 با دکتر کرم نیا وقت دارم .باید برم عکسای سونوی دیروز رو بهش نشون بدم .

مراقب خودت باش پرنسس کوچولوی من .. دیگه چیزی به اومدنت نمونده یه کم دیگه هم مراقب خودت باش و سفت به مامی بچسب

اینم از عکسای پارمین خانم

عاشق این دستای کوچولوتم مامانییی

قربونه اون لب و دماغت بشـــــــــــــــــــــــــــم من

اینجا فکر کنم پارمین من داره فووووووت می کنه لپاشو ببین

پارمین: بای بای مامان... بای بای بابا


پارمین: بسته دیگه من برم لالا


.:: ::.


روز جهانی پارمین
ن : mami ت : جمعه یکم اردیبهشت 1391 ز : 16:22 | +
یکی بود یکی نبود

5 شنبه 31 فروردین 1390 روز پارمین بود .. صبج با بابا امین تصمیم گرفتیم برای دخترمون بریم خرید

این شد که آماده شدیم و پیش به سوی خیابان بهار ... اول از همه برای دختر خوشگلم 2 تا جفت پاپوش خوشگل گرفتیم که می دونم تو پاهای خوشگلش خیلی بامزه میشه ... بعدش یه پیراهن طرح لی  که وقتی دیدمش کلی کیییییییف کردم ... یه کفش لی یه با پیراهنش بپوشه ... یه سرهمی برای مهمونی ... دو تا پیش بند ... یه زانو بند .... دستمال مرطوب ... کلی گل سر و هد بند کشی برای موهای خوشگلش (بابا امین می گه بچه ام سرش درد می گیره من نمی گذارم اینا رو به سرش بزنی!!!)  و یه عالمه چیزای دیگه ....

ساعت 4 بود که مامان و بابا گرسنه دنبال یه رستوران که باقالی پلو با ماهیچه داشته باشه می گشتند ( مامان بدجوری دلش می خواست!!) خلاصه اینکه پیدا نکردیم و به کباب و جوحه کباب اکتفا کردیم....

بعد از ناهار و یه استراحت خونه مامان اینا دوباره اومدیم بیرون و رفتیم دنبال کالسکه .. واااااای کالسکه ای که برای دخترمون انتخاب کرده بودیم تو تهران قحطی شده ... حالا چیکار کنیم ....اما مگه می شه بابا امین نتونه مشکلی رو حل کنه .... بالاخره ساعت 10 شب یه فروشگاه پیدا کردیم که داشت می بست اما احتمال اینکه داشته باشه زیاد بود ... با خواهش رفتیم تو و هووورااااااااااا کالسکه مورد نظر پیدا شد .... یه کالسکه مدل loola up قرمز رنگ و یه کریر مکسی کوزی قرمز ... بالاخره طلسم کالسکه شکسته شد و خریدیمش... هوورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینم عکس کالسکه و کریر .. عکس بقیه خریدها رو هم می گذارم .. حتما.... قول می دم..................


.:: ::.


دلم برات تنگه عزیزم
ن : mami ت : یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ز : 9:5 | +

از آخرین باری که اومدم دیدمت خیلی گذشته . دخترکم دلم برای دیدنت داره پر می کشه عزیزم .... شنبه هفته آینده برای آخرین سونو دوران بارداریم وقت دارم .. این بار یه جای جدید می رم که همه خیلی تعریف می کنن . امیدوارم عکسای خوبی ازت بهم بده . دلم داره پر می کشه بیام و ببینمت عزیییییییییییییزم. خوبیش اینه که بابا هم می تونه همراهم باشه . شنبه 90/2/1 ساعت 8:30 صبح

جدیدا خیلی شیطون شدی ، خیلی حرکتهای عجیب و غریب می کنی .. گاهی ضربه های خیلی محکمی می زنی که من احساس می کنم از الانه که از اون نقطه بیایی بیرون .. اما بعضی روزا هم همش خوابی و دل مامی برای شیطونیات خیلی تنگ می شه پارمینم .

دو روز پیش رفتیم کمدت رو سفارش دادیم یه کمد خوشگل قرمز... به امید خدا 13 اردیبهشت آماده می شه . 

امیدوارم تا قبل از اون تاریخ تکلیف رنگ و پرده اتاق مشخص شده باشه .

یه عالمه کار دارم برای انجام دادن .. امیدوارم به همش برسم و وقتی تو میایی آماده ی آماده باشم.

دوستت دارم زیبای کوچک من



.:: ::.


دو تا از اولین ها
ن : mami ت : سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ز : 14:41 | +

اولین سکسکه:

الهیییییییییییییی مامی قربونه اون سکسکه دخترک نازش بشهههههههههههههههههه . چهار شنبه 1391/1/16 تو شرکت احساس کردم پرنسس کوچولوم یه حرکت جدید داره دقت که کردم دقیقا مثل سکسکه بود ... از یکی از دوستام که چند ماهه نینیش به ئنیا اومده پرسیدم  گفت دقیقا سکسکه می کرده .... ای جاااااااااااااااااااااااااااااانم

اولین حرکت دردناک:

روز یکشنبه 1391/1/20 که وقت دکتر داشتم به خانم ماما گفتم گاهی پهلو خیلی درد می گیره .. معاینه کرد و گفت اینجا رو دست بزن (پهلو راستم) ... گفت اینجا رو می بینی قلنبه اس؟؟؟ این پای دخترته که داره به پهلوت فشار میاره !!! درد پهلوت برای اینه!!!!! عزیییییییییییییییییییزم ... گفتم آخه ضربه هاش اصلا دردناک نیست . دو روز بعد یعنی دیشب 1391/1/21 وقتی می خواستم بخوابم چنان ضربه ی محکمی به زیر نافم زدی که خودم از این همه انرژی تعجب کردم .. خیلی محکم بود .. برای اولین بار از ضربه های شیرین دخترم دردم گرفت!! اما خیلی با حال بود . مطمئنم حسابی شیطونی چون چند وقته خیلیییی تو دله مامانی شیطونی می کنی.

مراقب خودت باش شیطونک من 


.:: ::.


عیدت مبارک دخترم
ن : mami ت : دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ز : 17:4 | +

امسال اولین سالی بود که سال تحویل با ما بودی عزیزم.

می دونم بخاطر خونه تکونی حسابی خسته شدی اما بهت قول داده بودم که 14 روز استراحت کنم که جبران بشه .

ممنون از اینکه سفت به مامان چسبیدی و مراقب خودت بودی تا مامان بتونه بره شمال و هوایی عوض کنه .

سال دیگه شما عروسک کوچولوی 8 ماهه ای هستی که با مامان و بابا سال رو تحویل می کنی. ای جااانم چه شـــــــــــــــــــود .

خدا رو شکر سال 1391 رو بخوبی شروع کردیم. چند روز اول رو خانواده بابا امین مهمونمون بودند . کلی خوش گذشت . بعدش ما رفتیم رشت و کلی خوش گذروندیم . وقت رفتن همه چی خوب بود خیلی اذیت نشدم ... اما هر یک ساعت استراحت کردیم . شما هم مثل همیشه خیلی خانم بودی اذیت نشدم . 11 فروردین ظهر به سمت تهران حرکت کردیم که به ترافیک نخوریم . خدا رو شکر تا کرج همه چی عالی بود اما واااااااااااااااااااااای از کرج تا تهران ... مردم و زنده شدم از درد .. اما خدارو شکر گل دخترم حالش خوبه و همه چی روبراهه.

از حرکت های کوچولوی قشنگم بگم که هم زیاد شده هم واضح حتی بابا امین نه فقط می تونه با دستش حرکت ها رو احساس کنه بلکه با نگاه هم می تونه حرکت ها رو ببینه خیلی خیلی خیلیی حسه قشنگیه . هرچی بگم بازم کم گفتم .رشت که بودیم 2 روز حرکت هات خیلی کم شده بود زنگ زدم بیمارستان صارم از ماماها پرسیدم گفتند حتما برو جایی وضعیت نینی رو چک کنند ، منم که ترسو نیم ساعت تحمل کردم و دم نخیر از تکونهای دخترکم خبری نیست با بابا و عمو عظیم مهربون رفتیم بیمارستان گلسار. اونجا صدای قلب دخترم روبرام گذاشت مثل همیشه مرتب و منظم بود . خدا رو شکر . خیالم راحت شد. اما خیلیییییییی ترسیده بودم. از دست این ماماهای صارم !!!!

روز 13 فروردین با بابا امین رفتیم آزمایشگاه صارم برای آزمایش قند . تا ساعت 1 اونجا بودیم تا تموم شد بعدش با نسرین جون و بابایی 4 نفری رفتیم پارک پیش خاله . تا بعد از ظهر اونجا بودیم و کلیییییییییی خوش گذروندیم . ای جانم وقتی فکر می کنم سال دیگه 13 به در تو هم در حال شیطونی هستی دلم ضعف می ره برات .

از خریدهای پارمین بگم :

براش یه لحاف خیلیییییییییی خوشگل با یه عروسک خیلی خیلی با نمک خریدیم و از خاله تینا هم یه جفت کفش خوشگل با یه ست لباس عیدی گرفتی .. کلی ذوق زده شدم.

دخترم بی نهایت منتظر دیدن روی ماهت هستم . خلی مراقب خودت باش و سفت به مامی بچسب و سعی کن به موقع بیایی پیشمون . عزیزم

یه دنیا دوستت دارم کوچولوی نازم


.:: ::.


 

Powered By blogfa.com Copyright © by oursweetbaby
This Template  By Theme-Designer.Com